دوستان سال نو و نوروز باستانی  بر همگی شما خجسته

این پست سه مطلب دارد. قسمت اول را به عنوان بهارانه تقدیم می شود به همه ی زنان بزرگ از ازل تا به ابد. قسمت دوم شعری است از شاعر پارسی گوی تا جیکستان(در اولین نوشته ام در این وبلاگ او را معرفی کرده ام) بازار صابر که این بهارانه ایست برای همگی وخوانشش به نظر لذت فراوانی در بر دارد .در قسمت سوم دو شعر می بینید شعر اول را تقدیم میکنم به سید مهدی موسوی عزیز. و شعر بعدی تمرینی است برای نوعی از شعر گویی که اسم آنرا شعر مفیده گو می گذارم

فراز هایی  از صوفی ضد پیام بر

 

رابعه- همچنین در هنگامه ی صوفی گری، آب ِ روی ِ زنان است، که گفته اند: او نه یک زن بود، بل صد مرد بود، و نیز، سبب ِ وارونه گی بخت ِ رسمی ِ زنان است: یعنی بخت ایشان را فراسوی ِ تخت عروسی می گشاید- آن چنان که هر فمنیست سه آتشه ای پیش رویش لنگ می اندازد- شویی که بر نمی گزیند ، هیچ- نیز، خوف ِ صوفیان را در مقابل خدای ِ شان به هیبت ِ عاشقانه ی ِ خود در هم می شکند-  و ایشان را به جای ِ ترس عشق می آموزانَد!- و من از هم این روی ، او را آغاز گر ِ کرد و کاری نو می یابم ؛ وسوسه گر ِ یک کنش نو؛ او حوای ِ صوفیان است : - وسوسه شامه ی ِ تیز ِ پرسشگری، میل به رهایی مشتاق شده است ،  آغازنده گی خروج از بنده گی  و هر گونه میل ِ به  پرستنده گی و عبودیت است؛ خواست رویاروی شدن با هر آن چه بر پایه ی ِ هراس بر آمده است: آن جا که ترس چیره می شود، وسوسه پایان می پذیرد- و فرشته گان ِ فرمان بر، پر وبال می گشایند- اما عشق ِ دلیر کننده کجا و ترس ِ ذلیل کننده کجا ؟ - و عشق به وسوسه دلیر می کند: رابعه شبی رسول را در خواب دید، که می گفت : مرا دوست داری رابعه؟ - گفت: محبت ِ حق مرا چنان در خود گرفته که دوستی و دشمنی ِ غیر- که برای ِ دشمنی ِ شیطان ، حتی – جایی نمانده است : آن رابطه ی ِ عاشقانه با خدا، آن گونه صمیمانه و بدون ِ هراس با خدا سخن گفتن ، و جسورانه رسولش را غیر خواندن – و برداشتن ِ هر گونه دلال و واسطه ، تنها از عاشق زنی چون رابعه بر می آید – او در برابر ِ زنانه گی مرسوم قد می افرازد – یعنی زنانه گی دزدیده شده را باز پس می گرداند؛ و این هرگز ، رخ داد ِ کوچکی نیست – که او بدین کنش و بدین خواست ، نه تنها در برابر ِ هم جنسان ِ خود ، که در برابر انسانیت ِ مرسوم قد افراخته است

------------------------------------------------------------

فصل زنانه

 

این چشمه را نگاه کن

 

یک لحظه ترک راه کن

 

این چشمه می زند چشم

 

چشم زنانه دارد

 

این لاله زار گل جوش

 

سرخیده تا بنا گوش

 

این را مکن فراموش

 

شرم زنانه دارد

 

 

این بید و لرزه را بین

 

این نازوغمزه را بین

 

یک پایه می کند رقص

 

رقص زنانه را بین.

 

باران شیشه واری

 

عطارک بهاری

 

در شیشه ی حبابش

 

عِطر ِ زنانه دارد

 

 

شب-باده(=باد موافق شبانگاهی) را شمیدم(=بوییدم)

 

چون باده دم کشیدم

 

شب- باده ی پگاهی

 

بوی زنانه دارد

 

 

رنگین کمان به رنگِ-

 

این ارغوان شکفته

 

این ارغوان به رنگِ-

 

رنگین کمان شکفته،

 

این کندل بخاری(=لباس فاخر زنان بخارا)

 

فصل زنانه دارد

 

در غله می چرد چشم

 

چو گله می چرد چشم

 

این کشت تازه و تر

 

زلف زنانه دارد

 

نبض هوا به دست ام

 

مانند نبض آدم،

 

آب و هوای نوروز

 

نبض زنانه دارد

  

شاعر بزرگ  تاجیکستان بازار صابر

-------------------------------------------------------------------------------

 

 

 (1)کافه شعر

 

در کافه ی شعر ناب همیشه تازه دم است

 

غزل،سپید،ترانه، باب میل آدم است

 

با یک فنجان ِ غزل با طعم و بوی سپید

 

می رود هر خستگی هر چه که جنس غم است

 

وقتی که با سینی ی ِ پر از قند ترانه

 

می بینی شاعری که قیافه اش در هم است

 

می خوانی تو با غضب مصرعی از بیتی را

 

یا رب که این چه دنیا ...چه برسر عالم است

 

فنجان های ترانه مقابلت چیده شد

 

وقتی که وضع اطراف تا قسمتی مبهم است

 

شعر سپید اگر چه سفارشش زیاد است

 

آماده کردن آن لحظه ای و در دم است

 

با این که داغ داغ است، فنجان شعر سپید

 

نوشیدنش به لذت ده تا ده تا هم کم است

 

این کافه ی سنتی آراسته با مدرن است

 

اما فقط پست مدرن در تنهایی مرهم است

---------------------------------------------------------------------

تورا ؟؟...

 

نه ،حاصل زنانه گی ات را

 

می ستایم

 

که چاشتگاه کودکی ام

 

بود  و

 

زیباترین هول آور

 

مردانه گی

 

 

خوش باشید و شاد

قسمت دوم دادا و مولانا

قسمت دوم دادا و مولانا

نکته ی دیگری که از بعضی ابیات می توان درک کرد این است که حضرت مولانا در بعضی موارد رسوماتی  و کسانی را به ریشخند می گیرد و :

در پرده ی عراقی می زد به نام ساقی                 مقصود باده بودش ساقی بدش بهانه

توجه کنید که تا قبل از این ساقی چه مقامی بلند و مرتبه ایی والا دارد و در این بیت بهانه ای بیش نیست برای نوازنده. و این ساقی ماه رو سبو به دست از گوشه ایی بیرون می آید و سبو را می گذارد و آنگاه سجده می کند و آستان را می بوسد و کناری می رود. و این جوری ریشخند پیشینیان است. دادا ئیستها هم این ریشخند ها را داشتند به یاد بیاورید تابلوی مونالیزای سبیل دار را.

حضرت به جهت آگاهی دادن مردمان و نهی کردن آنان از کار زشت و ناپسند حکایتهای را بیان می کرد، که در نهان این ابیات نیز ریشخندی پنهانی صورت گرفته است. مثلا در دفتر پنجم مثنوی داستان کنیزک و خر خاتون:

مرگ بد با صد فضیحت ای پدر             تو شهیدی دیده ای از .....خر

کار مولانا برانداختن و نابود کردن است و بعد آن از نو ساختن انسان. انسانی که با خواندن مثنوی و دیوان شمس دست به سفری معنوی می زند:(( تا خویشتن را از نو بزایاند.))

تزارا ( از بزرگان دادا)می گوید: (( دادا از یک ضرورت معنوی ، از یک احتیاج درمان ناپذیر به نوعی مطلق اخلاقی زاده شد.)) اینان تمدن را باعث و بانی جنگ جهانی خانمان سوز می دانستند و سعی داشتند ادبیات و هنر را به عنوان مظاهر این تمدن نابود کنند و ادبیات و هنر جدیدی را بنیان افکنند. ( در اینجا به یاد بیاورید سخن شیخ عطار را به بها الدین (پدر مولانا) هنگام هدیه دادن اسرار نامه به مولانای در آن هنگام کودک  : (( زود باشد که این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند.))

به گفته تزارا دادا ئیستها  نمی خواستند کوچکترین فرقی بین شعر و زندگی وجود داشته باشد . شعر اینان نوعی از هستی و زیستن بود . وحشت اینان از بورژوازی بود که به سوی جنگ به مظاهر تمدن سوق پیدا کردند. کا باره ی ولتر برای اینان به مثابه ی خانقاه است. به مانند مولانا که به دور از هر گونه تعلقات مادی در خانقاه خود مشغول به زندگی و ارشاد بود.قطعه شعر زیر را در نظر بگیرید و آنرا با رهنمود های مولانا و دستورات دادا مقایسه کنید:

مرگ را

 بیاموز

که آموزه ای سترگ است
ونیز

رقص را

که آموزه ایست

سترگ تر

حال این همه گفتیم و زمین و زمان را به هم دوختیم که چه شود؟ پاسخ را خود می دهم: تمام این حرفها به جهت آن است که گوشه ای از این حکم کلی ثابت شود که اکثر بنیاد های شعری در غرب پیش از غربیان توسط شرقی ها ( خصوصا ایرانی ها ) تجربه شده است که نه تنها شعر که علم نیز چنین است. به مانند مثلث پاسکال در ریاضیات که سالها قبل از پاسکال توسط خیام ابداع شده بود. ممکن است دادائیستها با آثار مولانا آشنا بوده باشند زیرا در آن هنگام و قبل تر از آن آثار فراوانی از شعر و حکمت و ادب ایرانیان به فرانسه و انگلیسی ترجمه شده بود.

پایان