تبليغاتX
شعر و اندیشه

شعر و اندیشه

 
 
 

این چند پست که راجع به ابونواس نوشتیم واکنشهای فراوانی را موجب شد و البته ( این البته را باید با لهجه ای خاص خواند ) مورد استقبال شایانی قرار گرفت، حال با تمامی این اوصاف این پست آخرش است. اما چند نکته:

نکته ی اول: مصاحبه ای با استاد امیر کاووس بالازاده انجام دادیم. عنوانش « علل شکل نگرفتن تراژدی از اساطیر ایرانی » می باشد. این را می توانید از اینجا بخوانید.

نکته ی دوم: مدتها می خواستم درباره ی سریال یوسف پیامبر بنویسم، اما راستش دیگر حوصله ای نمانده است. اما این چند خط را قبول کنید: آن قسمتی که معجزه شد و زلیخا از پژمردگی به در آمد را به یاد آورید. کارگردان ادعا داشته که قرآن را به تصویر کشیده است اما در قرآن تا قحطی و رفع آن بیشتر داستان را ادامه نمیدهد و این روایات بعد از آن است که در کتب اهل تصوف آمده است و کتب اهل تصوف هم که داستانهای رمزی است برای بیان کردن نکات اخلاقی و به لحاظ تاریخی سندیت ندارد. حال موقع وصال یوسف و زلیخا را از کتاب روضه الجنان  ( علی ابن احمد عاملی ) بخوانید: « زلیخا پیر و نابینا و فقیر شده بود... زلیخا چون دانست که یوسف بر می نشیند و به میدان شهر می شود، روزی گفت مرا بردارید و به راه یوسف گذارید که اگر مال و جوانیم، بکاست عشق و مهربانیم بر جاست.امروز آن روز است که یا در کعبه ی وصال سر برافرازم ، یا در بادیه ی فراق، جان در بازم. او را سر راه یوسف بردند، چون خود را به او شناساند و گفت: من روزی بودم، اکنون همه تویی، یوسف خواست که تا او را در دعوی اش بیازماید، گفت: یا زلیخا آن گنج و مال و جمال و حرمت و کامرانیت کجا شد؟ زلیخا گفت: در سر کار تو شد. گفت آن عشق یوسفیت کجا شد؟ گفت همچنان پا برجاست و یک ذره از آن که بود نکاسته است. گفت برهانش کو؟ زلیخا گفت: آن تازیانه بیار. یوسف سر تازیانه به سوی او داشت. زلیخا آهی کرد، آتشی از درونش برافروخت و تازیانه را سوخت. چون تف آن آتش به دست یوسف رسید، تازیانه از دست بیانداخت و عنان اسب برگردانید. زلیخا گفت: ای بیطاقت ترد دامن، کمتر از زنی،چهل سال است که من این آتش در سینه دارم و بدین می سوزم و از تف ّ آن نمی پرهیزم.به یک ساعت که از سینه به تازیانه آمد، تازیانه را انداختی و به هزیمت اسب تاختی؟ » اما در روایت سلحشور زلیخا به پای یوسف می افتد و کف پای یوسف را می بوسد. توجه کنید که هر دو روایت در قرآن نیست اما این ذهن بیمار و مرد پرست ما ایرانیان است که زلیخا در برابر یوسف از عرش عاشقی به فرش می افتد. فیلمنامه نویس ( سلحشور ) این کتب را خوانده اما بنا بر اعتقاد خود تحریفش کرده است. اما بی انصافی است که از نکات خوب فیلمنامه که همان معجزه ی جوان کردن زلیخا در برابر کاهنان است یاد نکنیم، اما این فقط یک نکته ی خوب برای فیلمنامه است و بس.

از کتب اهل تصوف داستان وصال یوسف و زلیخا به غیر از روضه الجنان در کتاب فوق العاده جذاب « عبهر العاشقین » نوشته شیخ روزبهان بقلی شیرازی، و همینطور کشف المحجوب اثر جلابی هجویری هم آمده است.

اما کلا این چند قسمتی که ما از این سریال دیدیم به لحاظ تصویری چیز خاصی نداشت و متاسفانه ضعف مفرط کارگردانی در آن به چشم می خورد. بیخیال دنیا

 و اینک درباره ی ابونواس ( آخر ) مدیونید اگر نخوانید. ( هر کس نخوانید به آه من گرفتار می شود. )

 

حکایتی درباره ی دست برداشتن ابونواس از می معشوق موجود است که البته سندیت ندارد. خلاصه آن این است که: « می گویند مفتخوری که آویزان این و آن بود یک بار به در خانه ی ابونواس رفت و ابونواس که قصد ادب کردن او را داشت برنامه ای برایش به این صورت چید که: تمام خدمتکارانش ( که از قبل توجیه شده بودند ) بدون آنکه واقعاً چیزی بیاورند حرکاتی انجام می دادند که انگار در حال آوردن غذاهای خوشمزه و آنچنانی هستند. سفره چیدند و ابونواس هم غذاهای موهوم را بر می داشت و لبان خود را طوری تکان می داد که انگار در حال خوردن است و مدام هم به مفتخور تعارف می کرد و مفتخور هم که دید دارند دستش می اندازند خود دست پیش را گرفت و پس از خوردن شراب خیالی خود را به مستی زد و کتک مفصلی به ابونواس زد. شکایت را پیش هارون بردند و هارون که مدتها بود که قصد ادب کردن ابونواس را داشت خانه و زندگی اش را مصادره کرد.

اما بنا بر کتاب مقدمه ی الشعر و الشعرا نوشته ی ابن قتیبه دینوری گویا ابونواس واقعاً در اواخر عمر دست از می و معشوق بر داشت و خرقه اهل تصوف را پوشید و اشعار زاهدانه سرود و گویا تا زمان مأمون عباسی  و ولایتعهدی امام رضا ( ع ) زنده ماند و اشعاری هم به مضمون زیر در وصف اهل بیت در حضور امام سرود و امام او ار دعای خیر کرد:

 «مقام و مرتبه این خاندان در عزت و بزرگواری به اندازه ای بالا رفته است که گمان شده اینها با خداوند قرین و هم مرتبه می باشند. مبادا مقام ایشان را با پیغمبران مقایسه کنی، سلمان ایشان بعد از کوچک شدن سلیمان نبی می گردد. » پایان.

و یک شعر از ابونواس با ترجمه ی عبدالمحمد آیتی

 

گریستن بر اطلال و دمن را بهل

که از آن جز شور بختی نزاید

و با آنکه باده حرام است بنوش

که عمر را بقایی نیست.

شرابی گلگون در ساغر انداز

که هر که بیند گوید:

خورشید را ببین که به دام ساغری افتاده است.

( این نکته همین الآن به خاطرم رسید: باید متن اصلی را ببینم اگر ترجمه اش همین بشود که عمر را بقایی نیست پس می توان اثر گذاری ابونواس بر خیام را هم احتمال داد)

بالاخره این هم تمام شد دوستان

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 | 

pctfx3.3

Sunset Template

مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا مركز طراحي و توسعه وب مركز طراحي قالبهاي حرفه اي وب سايت گروه طراحي چندرسانه اي Multimedia CD Catalogues وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Download Free Blog Templates Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی