تبليغاتX
کارگاه آزاد شعر و اندیشه

تردید می کنم

 شاید که رفته رفت

ودستهای کوچک تنهایی

در اتصال اشک مجرد شد

انروز افتاب کجا بود

ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

افراشتند خیمه ای از اه

وشاعران به صف که مگر اشک بار عام دهد با رشک

- در ساعت شکسته ئ مایوس -

فریاد می زدم

وقتی که نعره از تو گذشته است

ترس من از نبودن نعره است

یعنی که یاوری است به تسکین  به روزنامه

به خواب

ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

ازقلب میگذشتی

وقلب همتی شد

تا دستهای کوچک

فریاد خاک را

 مرئی کند

خلوت کنید

برهودج شکسته ئ شهریور

تنها خسی که جنبش باران را

باور نمیکند

لبخند می زند

- ایا تمام وسوسه اینگونه می نشست به اندوه؟-

اهسته شاعران متلاشی شدند

وبیست و هشت منزل

درخنده ها به اشک نشست

ارام

درکشاکش جذبه است

مویش به روشنایی سحر

می ماند

خلوت کنید

بر هودج شکسته ئ شهریور

لبخند می زند

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 22:33  توسط محمد آسیابانی  |