تردید می کنم
شاید که رفته رفت
ودستهای کوچک تنهایی
در اتصال اشک مجرد شد
انروز افتاب کجا بود
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
افراشتند خیمه ای از اه
وشاعران به صف که مگر اشک بار عام دهد با رشک
- در ساعت شکسته ئ مایوس -
فریاد می زدم
وقتی که نعره از تو گذشته است
ترس من از نبودن نعره است
یعنی که یاوری است به تسکین به روزنامه
به خواب
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
ازقلب میگذشتی
وقلب همتی شد
تا دستهای کوچک
فریاد خاک را
مرئی کند
خلوت کنید
برهودج شکسته ئ شهریور
تنها خسی که جنبش باران را
باور نمیکند
لبخند می زند
- ایا تمام وسوسه اینگونه می نشست به اندوه؟-
اهسته شاعران متلاشی شدند
وبیست و هشت منزل
درخنده ها به اشک نشست
ارام
درکشاکش جذبه است
مویش به روشنایی سحر
می ماند
خلوت کنید
بر هودج شکسته ئ شهریور
لبخند می زند