تویی مغاک دور دستم
محو ومحسور
بسی به هنگام درد ورنج
ازاعماق سرزمین سایه سارت اشارتم کردی
وچشمان افسانه ایت رابرمن گشودی
چنان که سرمست ازخلسه ای کوتاه
دربازگشتنم به سویت خودرا یک سره گم کرده ام
اه ای دروازه ئ تیره فام
اه ای لحظه ئ تیره ئ مرگ
پیش ای تا سلامتم را باز یابم
واز این زندگی تهی
به خانه ئ رویاهایم باز گردم.
هرمان هسه
دوستان دراین قسمت میخوام یک رمان تقریبا"ناشناخته روازابتدا شروع به نوشتن بکنم وهر دفعه مقداریش و بنویسم تا تموم بشه ودرانتها هم نویسنده اش رومعرفی بکنم .وقصد دارم این قسمت روفقط به رمان اختصاص بدم وچیزدیگه ای توش ننویسم پس این رمان که تموم شد منتظریک رمان جدیدباشین.اولین رمان هم رمان"داستانی ازانسانها وخرچنگها"نوشته ئ دکتر"ژوزوئه دوکاسترو"است
فصل1: انجا که می بینیم چگونه جسم وجان ژوائو-پلو اغشته به شیره ئ خرچنگهاست
رسیف شهرگلهاوپلهاوشهرخانه های مسکونی اشراف و نجبا ودرعین حال شهر باتلاقها و موکامبوها وشهر کلبه های گلی پوشیده از علوفه و حصیرو حلبی است.
سحرگاهان سرد ماه ژوئن هنوزرنگ شب رانباخته امانسیم ملایمی وزیدن گرفته است.درارامش وسکون باتلاقها صحرای فرورفته درگل و لای همچنان در خواب است تنها گاه به گاه اوازجیرجیرکی ازدرون کلبه ایی به گوش میرسدوقورباغه ها ازاعماق تاریکی بدان پاسخ می دهند.
دراین ساعت متغیر درجاده ئ"موتوکولوبو"که میان باتلاقها تقریبا"ناپیداست نخستین روستاییان باسبدهای پر ازمیوه وسبزی خودکه انها رابه شیوه ئ چینیها اویخته به دوانتهای یک لنگر چوبی حمل میکننداز هم اکنون به راه افتاده اند.انها گامهایشان را تندترمیکنندتاپیش ازروشن شدن هوابه بازار"افوگادو"برسند.جاده بر اثر بارانهای ماه مه مبدل به مسیل شده واکنون پوشیده از گل است.دهقانان که زیرسنگینی بارسبدهای خودخم شده اند به زحمت روی این جاده ئ اب گرفته پیش میروندودرهرگام پاهای بزرگشان دراب فرومی رودوازمیان انگشتهایشان گل بیرون می جهد.
باوردارم بیهوده زیسته ام چراکه هیچکس رادرگریزازمندانه اززندگی به سوی خویش نکشانده ام گمان می کنم بیهوده خواهم مردچراکه کسی رادرجستجوی جسورانه ئ مرگ بامرگ خود همراه نخواهم دید میان این دو بیهودگی چیست که خویش را بدان بیاویزم.
رضا مصطفایی
شعردوم
درزمین شر به پا کن و خوش باش مثل من ادعا کن و خوش باش
من که احساس می کنم پیرم توجوانی صفا کن و خوش باش
با جماعت اقامه علافی است به خودت اقتدا کن وخوش باش
از کسی که جمال داردوحال خواهشی نابجاکن وخوش باش
سرنوشت توهم ولنگاری است بابطالت وفاکن وخوش باش
فرض کن زمین علفزاراست مثل یک بزچراکن وخوش باش
اسمان مثل عشق تو خالیست بادبادک هوا کن وخوش باش
هادی شعبانیان