بعد از مدتها دوری می خواهم به روز شوم و جسارت کنم و درباره ی یک شاعر بزرگ ایرانی که به شاعر خمریات ( البته در زبان عرب )معروف است ، مطالبی بنویسم. ابونواس متاسفانه در ایران مهجور مانده است و حتی در کتابی که یک ایرانی ترجمه کرده است با عنوان شاعر عرب نام برده شده است[1]. البته تحقیقات جالب و خوبی را جناب آقای حسین نوربخش در کتاب « دلقکهای مشهور درباری» انجام داده اند ولی متاسفانه جامع و کافی به نظر نمی رسدو ایراداتی هم دارد از جمله اینکه تاریخ تولد او سال 1139 ذکر شده است . و اینکه آقای عبدالمحمد آیتی تعدادی از اشعار او را ترجمه کرده است . این چند مورد اندک را بگذارید در مقابل خیل عظیم کتبی که درباره ی سعدی و حافظ و...وحتی شاعران درجه چندم ، وجود دارد با اینکه به جرئت می توان گفت مقام ابونواس در شاعری هیچ کم از سعدی و حافظ و...ندارد و فقط ایرادش آن است که بنا بر مقتضیات زمانی اشعار ابونواس به زبان عربی است . حال جسارت می کنم و چند پست را به این مورد اختصاص می دهم و حتی الامکان سعی می کنم که تحقیق جامع و کاملی باشد و تمام ابعاد شخصیتی و اشعار و تفکرات او را در بر بگیرد.
تولد و کودکی
ابونواس با نام کامل « حسن بن هانی بن عبدالاول بن صباح حکمی الولاء [2]» در سنه ی 139 هجری در اهواز به دنیا آمد . [3] البته اختلافاتی در سال تولد او وجود دارد از جمله اینکه دکتر رضازاده ی شفق در کتاب تاریخ ادبیات ایران سال تولد او را در 120 هجری می داند و اینکه ابن قتیبه سال وفاتش را سال 99 هجری می داند بنابراین سال تولدش از دید ابن قتیبه خیلی کمتر از این حرفهاست ولی گویا روایت دکتر عبدالله رازی معتبر تر است .
مادرش « گلبن » نام داشت . پدرش را از همان دوران کودکی از دست داد و بعدها نیز مادرش همسر مردی از اهالی اهواز شد. [4] مادرش در 2 سالگی او را به بصره برد و ابونواس در همان جا عربی آموخت و رغبتی به ادبیات پیدا کرد . و بعدها شاگرد یک عطار شد و اشعاری سرود. او از بین شعرای آن زمان به «والبه بن الحباب» که شاعری شوخ طبع بود عشق می ورزید تا اینکه والبه روزی به دکان عطاری آنان رفت و از اینکه ابونواس فی البدیهه شعر می سرایید از او درشگفت شد و به او گفت که : « اگر همراه من بیایی تو را در شعر به پایه ای می رسانمت که با من برابری کنی . ابونواس پرسید که تو کیستی ؟ گفت « والبه » . گفت : به خدا سالهاست در طلب توام ، و با او به کوفه رفت . » [5] و بعد از آن با والبه و دوستان او که غالباً مردمانی شوخ مسلک بودند زندگی کرد و شعر را از ایشان آموخت و در اندک مدتی از همه برتر گشت. [6]
اما چرا به او ابونواس می گویند : « گویا موی پریشانی داشته و غالباً آن را روی صورتش می ریخت » و به همین جهت به او ابونواس می گویند .
ادامه دارد
[1] ) سرکار خانم مژده دقیقی هنگام ترجمه ی کتاب رویای نوشتن یادشان رفته که خطای نوشته های کتاب را که از زبان یک نویسنده ابونواس شاعر عرب زبان معرفی شده را گوشزد کند .
[2] ) نام کامل ابونواس را از حاشیه ای که مصححان بر نکته ای از کتاب فهرس التواریخ رضا قلی خان هدایت نوشته اند برداشته ام .
[3] ) رازی عبدالله – تاریخ کامل ایران – انتشاراتی اقبال - چاپ نوزدهم 1383 – ص 226
[4] ) غزلهای ابونواس – ترجمه ی عبدالمحمد آیتی – انتشارات زمان – چاپ اول 1350 -
[5] ) همان
[6] نوربخش حسین – دلقک های مشهور درباری – از انتشارات کتابخانه ی سنایی – چاپ دوم 1363 – ص 307
کی تواند شدن از سر اناالحق واقف هر که او را غم آنست که بر دار کنند
نکته ی بسیار ظریف و باریکی در تذکرة الاولیا در ذکر حسین بن منصور وجود دارد. آنجا
که : (( پس همه کس سنگی می انداختند . شبلی موافقت را گُلی انداخت و... تذکرة الاولیا .
بررسی و تصحیح متن دکتر محمد استعلامی انتشارات زوار)) . اینکه شبلی گُل می اندازد.
آیا این حقیقت دارد و یا اینکه آن گُل نیست و بلکه گِل است ؟ عطار از قول شبلی می آورد
که : من و حلاج از یک مشربیم . و حتی عطار اعلام می کند که شبلی موافق عقاید حلاج
است و یا چیزی شبیه به این . حال سوال : اینکه شبلی را از روی موافقت گُلی بیانداخت این
موافقت با کیست؟ با حلاج ؟ و یا با آن جماعت اوباش ؟ شکل اول : اگر موافقت با حلاج
است و اینکه آرا و عقاید او را قبول دارد و به طرفداری از او گُل پرتاب می کند پس چرا
حلاج آه می کشد و می گوید که :(( از آنکه آنها نمی دانند ، معذورند . از او سختم می آید که
می داند که : نمی باید انداخت.)) از سخن حلاج چنین بر می آید که شبلی از روی موافقت با
دیگران آن چیز را انداخته است و یحتمل آن پاره ایی گِل بوده است که به قول علی میر
فطروس در تحقیقات لویی ماسینیون گِل به گُل تبدیل شده است. ( برای مطالعه ی بیشتر به
کتاب حلاج و یا سایت میرفطروس به این آدرس mirfetros.com مراجعه کنید.) اینکه میر
فطروس به همه چیز با دیدی مارکسیستی نگاه می کند ایرادی بر آن نیست ولی به هر حال
خالی از اشکال هم نیست . ولی باز این مسائل وجود دارد که شبلی چه طور در میان آن همه
مزدور جرئت پرتاب شاخه ی گُلی را پیدا کرده است و اینکه پس از پرتاب کسی متعرض او
نشده است ؟ و گریه ی حلاج را که گفتیم. و اما شکل دوم این است که شبلی از روی موافقت
با دیگران انداخته است : در این صورت دیگر به یقین آن گِل است ، پس چرا در متن گُل
آمده است . چرا در قبلش عطار آورده که شبلی حلاج را قبول دارد. البته این که در متن گُل
آمده حتما در نسخ قدیمی ایراداتی موجود است و حتما دکتر استعلامی برای خود دلایلی دارد
که باید آنرا پرسید و نکته ی بسیار مهمتر این است که تصحیح این متن به جهت پایان نامه ی
دکترای جناب استعلامی است و استاد راهنمای او در این زمینه استاد فروزانفر بوده است و
به نظر من کسی سواد آنرا ندارد که ایرادی بر مرحوم فروزانفر وارد کند.
متاسفانه از این ابهام ها در ادبیات قدیم ما زیاد است و این فقط به خاطر این مساله است که ما
خیلی کم به ادبیات قدیممان بها داده اییم و بیشتر کارهایی که انجام شده توسط مستشرقین بوده
است . مستشرقینی که فقط در مواردی خاص چون هانری کربن قوی عمل کرده اند و الباقی
علی رغم زحمتهای زیاد و کارهای پر ارجشان پشیزی از ادبیات و فرهنگ ما نمی دانستند.
امید است که ما به خود آییم. راستی اگرچه دیر است ولی سال نو مبارک.